۱۳۹۰ فروردین ۳۰, سه‌شنبه

در نظر سبکتکین

وقتی می‌گویم «الف» را به خاطر قدرت استدلالش، «ب» را به خاطر اصول اخلاقی‌ش و «جیم» را به خاطر کنترلی که بر خشمش دارد تحسین می‌کنم، به این معنا نیست که هرگز از الف استدلال سُست یا از ب بی‌اخلاقی یا از جیم عصبانیت ندیده‌ام. چیزی که وادارم می‌کند تحسین‌شان کنم بی‌عیب بودن‌شان نیست؛ این است که عیب را عیب می‌دانند و اگر ازشان سر بزند، به جای انکار و توجیه، به‌ش اعتراف می‌کنند و –اگر بتوانند- به خاطرش عذر می‌خواهند.

حالا این وسط، کسی که مدام می‌آید و می‌رود و داستان‌هایی از عیب‌های الف و ب و جیم برای من تعریف می‌کند تا به خیال خودش به رُخم بکشد که دربارهٔ آن‌ها اشتباه می‌کنم، زیر پای خودش را می‌کَنَد و خودش را از چشم من می‌اندازد। وگرنه کار شناخت من از آن آدم‌ها به جایی رسیده که فقط خودشان می‌توانند زیر آب خودشان را بزنند و مرا از تحسین باز دارند؛ آن هم با قصد و ارادهٔ قبلی، نه اتفاقی و ناخواسته.

پ।ن:
عنوان از این مصرع سعدی، «در نظر سبکتکین عیب ایاز می‎کنی» اقتباس شده است

۱۳۹۰ فروردین ۲۱, یکشنبه

سؤال از خداوند که چرا اشک در حزن دل‎پذیر است

و اکنون خداوندا! همه چیز سپری شده و زمان، زخم مرا التیام بخشیده است. آیا می‌توانم گوش قلبم را به دهان تو نزدیک کنم و از تو که نفس حقیقت هستی بیاموزم، که چرا گریستن بر شوربختی‌ها آرام‌بخش است؟ حال که همه‌جا حاضری، آیا نمی‌توانی به دور از ناکامی‌ها ما را بیارامی؟ و در حالی‌که ما به امواج حوادث درمی‌غلتیم، در خود محصور بمانی؟ اگر نتوانیم صدای گریه‌های‌مان را به تو برسانیم، دیگر امیدی برای‌مان باقی نمی‌ماند. پس شیرینی میوه‌ای که دست‌آورد مرارت و تلخی زندگی است، و حاصل شِکوِه‌ها، اشک‌ها، لابه‌ها و مویه‌هاست از کجا می‌آید؟ آیا شیرینی از آن جهت است که امیدوار باشیم تو صدای ما را می‌شنوی؟ این امر در مورد عباداتی که متضمن شوق رفتن به سوی تو هستند صدق می‌کند؛ اما آیا این شیرینی از رنج یا ملالی بود که مرا از پای درمی‌آورد؟ من امید نداشتم که او حیات دوباره‌ای بیابد و این، آن چیزی نبود که با اشک‌هایم طلب می‌کردم؛ چون ملول بودم و می‌گریستم، همین؛ زیرا بی‌نوا بودم و شادمانی‌ام را گم کرده بودم. آیا اشک‌های تلخ، از پس ناکامی محسوس و کام‌یابی‌های سپری شده و آن کراهت سخت، کام مرا شیرین می‌کرد؟
*اورولیوس آگوستین، اعترافات آگوستین قدیس، ترجمه افسانه نجاتی،باب چهارم، بند 5، صفحه 89،

** عنوان از کتاب است.